تبليغاتX
شاید بهتر است بمیریم!؟
اندر حمایت مرگ
 

شب گذشته است،از نیمه هم حتی!مثل همیشه نمی دانم امروز را صبح حساب

کنم یا همان دیشب؟

خورشید که طلوع کند،می گویند تاسوعا ست...و من معنی روز نهم راهنوز

نمی فهمم.

من فقط به یک چیز فکر می کنم:((من چرا آنا گریگوریونای خودم را ندارم؟))

وای...که سکوت و توحش خفه ام می کند.همان بهتر آنان که نمی توانند آنا یه من

باشند،گورشان را گم کنند...


الهه ام...بارها به همین نام تو را خوانده ام.

قدیسه ام!

تو عزیز تر از آنی که آنا برای داستایوسکی بود...

به احترام تقدست مریم من، پشت کیبورد قیام می کنم و فریاد می زنم:

((الهه مقدسم،تو مادر تمام هنرهای هستی که من  دوست دارم داشته باشم.))

تمام عمر سکوت!!!

 به احترام قداستی که برای تو دارم.ای برای تمام لاقیدی هایم، ایمان !

                                                    دوستت دارم...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 3:54  توسط آرش بابائی  |