تبليغاتX
شاید بهتر است بمیریم!؟
اندر حمایت مرگ

 

 

شهر

      هراسان

                از خواب آشفته خویش بر آمد

                                                     و تکاپوی سیری ناپذیر انباشتن را از سر گرفت. (احمد شاملو)

 

 

 

پسر سر شب به خانه برگشت. خسته بود. خسته از مرگ هر روزه. مرگهایی که دیده بود و می دید. مرگ نشاط ها، سلام ها، طوس ها و ...

روزنامه خوانده شده را گوشه اتاق پرت کرد، تلویزیون روشن شد. مقابل تلویزیون دراز کشید. پلک هایش آرام آرام به هم می رسیدند. ناگهان آهنگ اخبار ساعت 21 و حیاتی که شروع به گفتن اخبار کرد:"امروز همه روشنفکران در سراسر جهان دست به جنایت هایی وحشیانه و فجیع زدند." پسر گوش را تیز تر کرد و چشم هایش را دقیق تر. تصاویری از جنایت های انجام شده توسط روشنفکران در حال پخش بود.

انتی لیکچوال ها  به جای پیپ و سیگار اسلحه به دست گرفته اند. عوض بوی توتون و سیگار، بوی باروت می دهند. بو آنقدر شدید است که حتی از پشت تلویزیون هم به مشام می رسد.

دوربین گزارش گران به مردی رسید؛ پسر مردی به آن شکل را همیشه پیپ به دست، صف اول تظاهرات ضد جنگ دیده بود. پسرک درست حدس زد. کسی که داشت کلاهک های هسته ای به خود می بست و آماده عملیات انتحاری – تروریستی می شد، کسی نبود جز، ژان پل سارتر. کسی که پسر جوان او را همیشه پیپ به دست دیده بود.

پسر زمانی به شدت به اصالت بشر معتقد بود؛ این همان چیزی بود که مرد کلاهک هسته ای بسته، سمبل این مکتب بود.

"ساموئل بکت" کسی که داشت تفنگ خود را پر می کرد؛ به سمت دوربین آمد گفت: "همه دنیا را محل گردش خود می کنم."

پسر تازه یادش افتاد، این همان نویسنده ای است که عاشق نمایشنامه ها و داستان های سیاه و ابزوردش است. جمله ای که در داستان" نخستین عشق" این نویسنده خوانده بود و خیلی هم از آن خوشش می آمد، در ذهنش تداعی شد:"شخصا از قبرستان ها بدم نمی آید، هر وقت ناگریز شوم به گشت و گذار بروم. باکمال میل در آنها گردش می کنم. بوی نعش مرده ها خیلی بهتر از بوی عرق پا و زیر بغل زنده ها است."

پسر متوجه شد که نباید از هیچ صحنه این گزارش تعجب کند. وقتی که اعترافات " فرانس گرلاخ" جانی جز ادبیات است یا هایدگر و گونتگراس نازی، هیچ هم بعید نیست که گاندی برای قتل عام هندوها سر 50 میلیون یورو با انگلیسی ها چونه بزند. به همین خاطرلحظه ای که چامسکی  تیر خلاص به بچه ها شلیک می کرد، مثل این که فیلم هندی ببیند بی احساس داشت همچنان گزارش را نگاه می کرد. اصلا هم از قانون های دست و پاگیری که ویرجنیاوولف داشت برای زن ها تدوین می کرد جا نخورد. هنگامی که دوربین به برنده جایزه صلح نوبل رسید، پسرک از خواب پرید. بیدار شدن پسر نه به جهت کابوسی بود که می دید، فقط یک حس خستگی بود؛ شبیه احساسی که وقتی یک سرمقاله بی سروته طولانی را می خواند، به او دست می داد.

نگاهی به ساعت انداخت، 9صبح. عقربه های ساعت این را می گفتند. در واقع پسر 12 ساعت خواب بوده است. فکر کرد آخرین باری که 12 ساعت پشت سر هم خوابیده، کی بود؟ یادش نمی آید در طول عمرش 12 ساعت خوابیده باشد. با همان لباس هایی که شب گذشته تنش بود و از سر خستگی حال عوض کردنشان را نداشت، از خانه خارج شد. جلو دکه روزنامه فروشی سر کوچه ایستاد. پیر مرد روزنامه فروش در حالی که صفحات روزنامه ها را مرتب می کرد، پشت به پسر گفت: "هیچ روزنامه ای رفع توقیف نشده"

رو به پسر جوان ایستاد، صفحه اول روزنامه اعتماد را مقابل صورت پسر گرفت. پسر با صدای بلند تیتر یک روزنامه را خواند: " شرق توقیف شد" خواب پسر داشت تعبیر می شد.

امروز پسر 80 ساله! 60 سال است که از جلوی هیچ دکه روزنامه فروشی عبور نکرده است. او به خوبی یاد گرفته است که حتی"پرواز را هم به خاطر نسپارد" در هر حال پرنده مردنی است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:39  توسط آرش بابائی  | 

آدم ها خوبند اگرآدم بودن خود را فراموش کنند.وقتی آدم اند حتی درختان هم میمیرند.نه!آدم ها می کشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 17:3  توسط آرش بابائی  |