به باران که می بارد،به آفتاب که زیباست.
به یاس ها وشب بو ها سلام می کنم.
این رابه دوستانی تقدیم می کنم که فقط بلدند راجع به این خضولات حرف بزنند.من اگه دردم
باران یا گل
بود می رفتم زیر دوش یا اینکه چند تا گلدان برای خونم می خریدم.من حرفم یه چیز دیگه است.
لطفا اگر درد منو نمی دونید با پیغام های و نصیحت های اینجوری حالمو بیشتر از این به هم
نزنید.من اگه روزی گفتم که
بهار ،شکوفه ،باران و...هزار تا چیز های خوب دیگه بده،اونوقت شما ها از خوبی ها حرف بزنید.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 22:26 توسط آرش بابائی
|
هر روز آدم هایی که مجبورند تحملم کنند نصحیت ام می کنند.
چند وقت پیش وقتی به قصد کشت زنده ماندم،از آن روز به بعد شدم ظرف نصحیت های نا گفته کسانی
که می شناسندم ومی دانند کشت نا موفقم حالم را عجیب گرفته است.
من زنده ام بی آنکه بدانم به کدام جرم!
من هر روز تنفرم از آدم هایی که در شهر دست به دست هم می گردند وراجع به آدم هایی حرف می
زنند که نمی فهمند وگناه کارند،بیشتر می شود.
به احترام تنفرم سیگاری روشن می کنم.
از آشغال هایی که فکر می کنند همه اهل جهنمند جز اینان.
حکایت عجیبی است...!
همه می فهمیم وهیچ ...
بگذارید بمیریم که این خود راهی است سهل.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 20:8 توسط آرش بابائی
|
باران می بارد،آسمان مهتابی است.
شقایق هست وسیگار
من سیگار را ترجیح می دهم...
من باران را دوست دارم
آتش را دوست تر.
آسمان ،گنجشکها،آدم ها
همه خوبند،چشمان من بد می بینند
و این
گناه من نیست.پس به مرگ می اندیشم!!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 19:13 توسط آرش بابائی
|
با ريشي كه شايد نزديك به يك هفته از اصلاحش مي گذرد،مو هاي چركي كه دچار ريزش شده اند وهرروز كم وكمتر مي شوند،با مريضي كه چون زندگي خوره شده است ،به جانم افتاده است.سفارش سيانوري كه داده ام وهنوز به دستم نرسيده،توصيه دوست فيلسوفي كه براي خود كشي قرص برنج توصيه كرده،21 اسفند،روزي كه من بيانيه اي صادر مي كنم ودر آن از تنفرم نسبت به خدايان،مرد ها وزن ها سخن مي گويم.وقتي كه 8مارس را به تولد من واينكه مي خواهم خودكشي كنم ربط مي دهند.هر روز نا اميد تر مي شوم.هر روز. اينكه ترجيح مي دهم بميرم.بهترين چيزي است كه مي توانم ترجيح بدهم!چقدر دوست دارم به همين زودي ها فرزند منحوس ديگري از زمين برچيده شود. چقدر خانه اي كه مجبورم در آن زندگي كنم،شبيه آن دسته از كشور هاي كمونيستي شده است كه مجبورم براي هر چيزي خودم را هزار بار سانسور بكنم.واي خداي من!همه چيز اين زندگي آزارم مي دهد. درس خواندن،زنده بودن،سفر كردن،ديده شدن،نوشتن،حرف زدن و...همه چيز اين آشغال. اين روز ها تقريبا آرام،آرام به سمتي حركت مي كنم،در نكته اي از آن براي خودكشي ديگر ترسي از خداي خود ساخته ام نيست كه سد راهم باشد. چرا همه آنان كه مي شناسندم،نمي خواهند به اين باور برسند كه من ،آرش ،موجودي مايوس تر ،موذي تر ومتفاوتر از آدم هايي هستم كه مي خواهند زندگي كنند حق ندارم حتي در دفتر و جيب هاي شخصي ام از چيز هايي كه دوست دارم استفاده كنم خدا يا مي دانم مي بخشي.پس اگر روزي به دست خودم مردم،سوال پيچم مكن كه از دستت شاكي ام مي كني!!! ((ياس را شب بوييد
ياس پژمردوشكست...
صبح از راه رسيد
بلبلي از سر يك
شاخه خشك خواند:يك ياس ديگر امشب مرد.))
به دل آرا داربي،منتظر انتظار من است.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:50 توسط آرش بابائی
|
من زنده ام.
دنبال فرار بودم.فرار از بودن.اما هستم.بودن حكم خدايان خود ساخته ام است
اگر مطمئن بودن اين بودن را آخري است.واي:بودن چه رنج وحشتناكي!
سرنوشت من را نه خدا ونه شيطان
سرنوشت مرا بت هايي رقم زده است
كه
ديگران مي پرستيدندش....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:38 توسط آرش بابائی
|