تبليغاتX
شاید بهتر است بمیریم!؟
اندر حمایت مرگ
چه لذت دهشتناکی؟!

جان می کنم.می خواهم بمیرم.هنوز زنده ام،در حال احتضار.

هیچ چیز جهان  آشغال به اندازه لحظه احتضار سخت نیست.پوست سرم را می کنند،نه پوست همه تن ام را.از سرم شروع می کنند تا انگشتان شصت پاهایم.

پوست سرم که تمام شد،فاصله رسیدن به نوک انگشتان پایم را ،با کشیدن یک سیگار پر می کنم.سیگاری که باید از روی لیوان مشروب بکشم.

خدا ...نمی دانم هست یا نه؟

اگر هست...چیزی جز رنج برایم ندارد،اگر هم نه!فرقی به  حالم ندارد .

می خواهم همه ساعت عمرم رادر مستی ونفهمی سر کنم.

فهم!دشمن بزرگ و شکست ناپذیری است.مثل خوره هایی که روح هدایت را می خورند.

آه...چه عذاب کشنده ای است لذت احتضار.

بوف کور و (فیلمی برای عشق)کشلوفسکی،با تک تک اتم های بدنم در حال تجربه شدن هستند.چه مالیخویایی.

من همه عمرم را به "گا"داده ام،خسته ام.عدم تنها راه نجات من است،شراب و سیگار کار ساز نیست.

وای...که چه حالی است،احتضار.

((شکنجه ای با لذتی شبیه لذت جنسی!))

و مرگ...چه امید دست نیافتنی ای ؟! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:12  توسط آرش بابائی  | 

در شهر من

                  باد ها هم سیگار می کشند.

باد ها سیگار از دستم می قاپند.

                                                              من ...

مست می کنم،سینه ام می گیرد.

 

                                                    من تنهام!سلاح ام را زمین گذاشته ام.

پرچم سفیدی برای تسلیم شدنم نیست.

شاید...

                                              من ...

امشب برای ...

       همیشه مست می کنم.

                                                     و تا ابد مرگ را دوست می دارم.

شرق هم منتشر می شود .هم میهن هم.اعتماد پنجشنبه ها ویژه نامه دارد.

...و من از روزنامه ها متنفرم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 15:35  توسط آرش بابائی  | 

پرواز كن

 بگذارقفس

بدون تو

صبح را آغاز كند

 آسمان فردا هيچ زنداني نمي پذيرد.

 ...

عشق.چه سرنوشت غم انگيزي

كه كرم كوچك ابريشمي

 تمام عمر قفس مي بافت

 ولي به فكر پريدن بود!

 دستانم به لرزه افتاده اند.سينه ام گرفته است.سرفه امانم را بريده است.

 همه آنچه اين روز ها به سرم مي آيد نه از بزرگواري ومرض است،كه از شرمندگي بيش از ديروز هايم است.

 سيگار را روشن مي كنم.باز بايد جواب بدهم كه چرا با مرضي كه دارم سيگار مي كشم. چه تلاش نا اميدانه اي است ليبرال زندگي كردن.اگر مي دانستم كه روزي در اوج گرفتار خواهم شد جز به شكم نمي انديشيدم.

اه...اه...اه...چه كلمه هاي چندش آوري.

حالم از خودم به هم مي خورد.من عاشق شده ام.

شبي كه در خانه دوست فيلسوفي مهمان بودم،از خودم نا اميدتر شدم.مي گفت :((تو زماني انتي ليكچوال بودي.)) ومن،من سكوت كردم تا بهتر صداي معشوقه ام را بشنوم.من به فلسفه به ياس معتادم وعشق...

 واي خدايان كوچك ! نجاتم دهيد.من به كدامين گناهم اين همه هبوط كرده ام؟چرا بايد بدين گونه ... آخ كه چقدر دوست دارم بميرم.اما مردنم اينبار نه از سر بزرگ انديشي است كه از سر وقاحتي است كه دامنم را آلوده است. مرگم اين بار به خاطر شكيبايي از دست رفته اي است كه عجيب خجالت زده ام مي كند.واي كه چقدر پست ام.

هميشه تر جيح مي دادم مثل (سارتر)زندگي كنم.يا حتي هايدگر كه بعد ها دانستند  او يك نازي بود. هميشه "آبلار"را نكوهش كرده ام كه انديشمندي همچون او چگونه به دام"هلويز"جوان افتاد؟ و امروز...وامروز...و... واي كه چه تراژدي وحشتناكي براي من رقم خورد.خسته ام!خسته از اين سرنوشت رخوت انگيزم.

دوست دارم شب بخوابم و تا ابد روز نشود.

من عاشق شده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 17:52  توسط آرش بابائی  | 

يه روز كه من يه دانشجوي صرف بودم با يه مشت واحد درسي كه به قول اميد مهرگان مثل چيپس وپفك

به خوردم داده بودند، ترم دو رو تموم كرده بودم.رفتم به يكي از روزنامه هاي معتبر اين مملكت كوفتي.

هيچي بلد نبودم دريغ از نوشتن حتي يه خبر كوچيك باكسي. يه انسان توي اين روزنامه بود كه خودش

هم خبرنگار بود.رضا آشفته. يه انسان به معني واقعي كلمه.يه آدم باسواد وحرفه اي.هميشه فكر مي

كنم اگه روز هايي كه من تازه داشتم كار نوشتن رو آغاز مي كردم با اين انسان آشنا نمي شدم الان

چي به سرم مي اومد. آشفته من، از تئاتر و ادبيات بيش از آنكه من فكر كنم مي دانست. او يه ضد جنگ

بود .يه گياهخوار كه احساسشو رو با لشخوري خراب نكرده بود. رضاي آشفته ام!باور كن حضور تو برايم

ثابت كرد كه از ديده رفتن دليل بر از دل رفتن نيست. امروز اگر قلمي در دستم است از صدقه سري آرامش

وبزرگواري توست. بيش از همه آدم هاي دنيا دوستت دارم،چه تنها حضور تو مرا هنوز به اين

دنيا اميدوار

كرده است.

اين جا شب ها تاريك است

و روز ها تاريك تر .

مرد كور هم حتي  بي چراغ است ،بي چراغ.

فانوس بانان همه به خواب رفته اند،

خوابي طولاني تر از سگ اصحاب كهف.

آنها بدتر از من در اين گنداب گند زده،مرده اند.

 آنها؟

مردميم،مردمي كه تو در ميانشان نيستي!

 همه مردم شهر اين جا لاشه خوارند.

لاشه خوار !

خنده دار تر از كسي كه لاشه خوار نيست اينجا كسي نيست.

 آري عزيز

از لطف ياد تو واشك هاي من

 روز هاي اين باغچه سرطان همديگرند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:9  توسط آرش بابائی  | 

اونقدر ازسر خشم دندونامو به هم فشار دادم كه ديگه دندوني برام نمونده.

از دست همه آدمها به جز شاعرهاي كه جيره خوار نيستن،عصباني ام.

 يكي از دوستام يه شماره از يك گه رو كه اصطلاحا بهش مجله سوره مي گن آورد پيشم، واي خداي من

حتي تداعي اون خضولات هم حالمو به هم مي زنه. يه مشت انگل كثافت كه اسمشون گذاشتن 

روزنامه نگار جمع شدن براي دل خوشي يه مشت آشغال تر از خودشون دارن مطلب مي نويسن.

راجع به

غلامحسين ساعدي بود. اين نويسنده اي كه اونقدر بزرگ ودوست داشتني بود كه حتي فكر كردن به

بزرگی اش مو به تن آدم راست مي كند.

گوهر مرادم منو ببخش قصدم از بازگويي اين جملات فقط نشان دادن اين

گه هایي است كه تا گردن در بطن آنها بال بال مي زنيم. در اين گه نامه در باره اين شخصيت بزرگ

نوشتن: ساعدي يك ساواكي بود كه بعد از انقلاب از ترس جانش از ايران رفت وآنقدر آنجا در مشروبخوري

زياده روي كرد كه بر اثر عارضه هاي روده مرد.

حالا از خشم گريه ام گرفته است.خدايا چيكار كنم.به

چه جرمي بايد اين مهملات را بشنوم بي آنكه كاري در توانم باشد. چقدر مظلوميم .اشك امان را بريده

است.از خشم به فحش هاي كوچه وبازار پناه برده ام. نفس ام گرفته.مادرم هي غر مي زند.باز مي

خواي كار دستمون بدي؟بلند شو قرص هاتو بخور. آره قرص مي خورم آنقدر مي خورم تا راحت بشم. مي

دونم راجع به من چي مي گن.يه بي دين كه خواست ... بگذريم . حالم از اين دنياي مجازي هم به هم

مي خورد.آخه چيكار كنم؟بزرگترين كارم دارو هايي است كه براي افسردگي بايد مصرف كنم.

 گوهر مرادم!

اينا همان دهاتي هاي عزاداران بيلي هستند كه هنوز قاب صندوق طواف مي كنند.

تو ببخش.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:38  توسط آرش بابائی  |