تبليغاتX
شاید بهتر است بمیریم!؟
اندر حمایت مرگ
تو رفتی .نیمکت خالی شد.من نشستم.او آمد.تو نشستی.شاد بودی.من تنها سیگارم را که خوب می شناسی روشن کردم.کمربندت را بستی.دور زدید.من هم.

اینجا ایستگاه است!

                  بلیط رفتن دست من...

                                اما....

                                     تو می روی،پرواز می کنی

                                            کمربندت را خوب...بسته ای می دانم.

سیگار،الکل،منزوی و کهربایش،صندلی لهستانی و...

                        من نشسته ام!!!

                                    ...

                                     رفتن باید مال من می بود...

                                                بامن نشستی...

با او...

خوب است...؟!

                 همیشه برو...

سکون...!

             مرگ،سرفه،ریه،خون،دود،سیاهی و...

                   همه چیز بد ازآن من است...

تو خوب پسندی...مثل همه!

                                    پس من...؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:38  توسط آرش بابائی  | 

از بچگي دوست داشتم كور باشم.دقيقا نمي دونم از كي اين آرزو را داشتم.شايد از 4سالگي،شايد هم قبل از آن.

 از وقتي كه سيگاري شدم ديگر به راحتي سال هاي گذشته نمي توانستم آرزوي كور بودن بكنم.چون اين بار چيزي بود كه ديدنش واقعا برايم ارزشمند بود.دود سيگارم.

دقيقا از همان زمان كه فهميدم چيزي ارزش ديدن دارد دلم به  حال كورها سوخت.

چون نمی توانستند دود سیگارشان را ببینند .

در عمرم دوبار سابقه تشنج دارم.تشنج هم براي من جذابيت هاي خاص خودش را داشت.مثل همه چيز زجر آور اين زندگي.

 آن اوايل كه سيگار مي كشيدم،براي ديدين دودش بود.بعد ها به خاطر خشك شدن لبانم.

من به خشك شدن لب هام عجيب وابسته ام.حس لذت بخش خاصي برايم دارد.وقتي لبانم خشك مي شود معصوميت خاصي را در چهره ام احساس مي كنم.اما لذت خشكي لب ها بيشتر به گرفتن پوست خشكيده لب هاست وسط دندان هايم.

بابي رحمي تمام پوست هاي خشك را از روي لب هايم مي كنم.

 واي..كافي است فقط يك بار تجربه كنيد.مطمئنم تا آخر عمر به اين كار ادامه مي دهيد.

 شايد عمده دليل سيگار كشيدن من بعد از روزهاي تكراري شدن دود،اين بود كه خواسته ام با سيگار لب هايم خشك شوند.

 حاضر نيستم لذت كندن پوست هاي خشكيده لب هايم را با هيچ لذت جنسي در اوجي عوض كنم. وقتي با قدرت تمام با دندانهايم مي كنم و به جاي پوست هاي خشك كنده شده نمك مي زنم.

 واي خداي لب هايم...چه سوزش لذت بخشي بهم دست مي دهد از زخمي كه روي آن نمك پاشيده اند.

 يك شب كه در خانه تنها بودم،تازه پوست هاي خشكيده را كنده بودم.40نخ تمام سيگار كشيدم تا دوباره لب هايم خشك شوندتا من بتوانم در تنهايي دوباره آنها را بكنم وبه جاي آنها نمك بزنم.

مطمئنم اگر تغيري ايجاد مي كرد حاضر بودم بعد از كندن آن لب هاي خشكيده باز هم سيگار بكشم.

 من هيچ وقت از كندن لب هايم خسته نمي شوم.

گفتم سابقه تشنج داشتم.تشنج جذابيتش براي من اين بود كه اجازه نمي دادن آب بخورم.لب هايم خشك مي شدن و من مي توانستم تمام اين مدت بدون اينكه حتي به ياد آب خوردن بيافتم از كند پوست هاي خشكيده لذت ببرم.

 آن اوايل فكر مي كردم كندن پوست و ريختن نمك به جاي اون فقط براي من لذتبخش است.

اما بعد ها فهميدم اين كار براي ديگران هم لذت دارد،ولي همه كساني كه از پوست كندن لذت مي بردند از كنده شدن پوست هاي خودشان مي ترسند.آنها دوست داشتند پوست بكنند اما پوست هر كسي به جز خودشان.

يك شب چند نفر از همين آدم هاي لذت دوست ترسوآمدن سراغ من.

فكر مي كنيد آنها از من چي مي خواستند؟

 آنها آمده بودند تا از من لذت ببرند...!

هنوز هم لذت مي برند.

چون هر روز پوست من را مي كنند.وبه جاي آن نمك مي ريزند.

 اين روزها من فقط از زجر كشيدن لذت مي برم.چون كندن پوستم به ديگران محول شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 9:50  توسط آرش بابائی  | 

((آرش، بازی می کنی؟))

((آره، حتما.بهتر از...))

((من مفتی بازی نمی کنم...اگه هستی بسم الله.))

((سر چی؟))

((اگه من بردم، تو باید عاشق بشی.همه نوشته هاتو از فیلمنامه گرفته تا مقاله بسوزنی.تا آخر عمرت کتاب نخونی و سعی کنی یه آشغال عوضی بشی!))

((قبول، واگه من بردم..تو باید هزینه یه بچه سرطانی رو بدی.حداقل یک سال.قبوله؟))

((قبوله.پس من میرم ورق ها رو بیارم.))

بازی حکم رو شروع می کنیم.

از اول بازی دارم به این فکر می کنم که چرا بازی رو قبول کردم؟

اونا دونفر هستند و من...تنها این سوی میز نشستم.

بی بی، گشنیز،حکم و...

بازی تمام می شود.

در حالی که به روزهای پیش رویم فکر می کنم، از پشت میز بلند می شوم.

به این که چطور باید از این به بعد آشغال بشم فکر می کنم.

من از امروز عاشق شدم.دارم مقدمه آشغال شدنم رو می چینم.

تلفن زنگ می زند:((آرش تو بازی تقلب شده بود!))

دارم به داستایوسکی فکر می کنم و این که اون چند بار این جوری باخت؟

من عاشق شده ام.

 ولی دیگه نیازی به آشغال شدن نیست.

با عشق از فردا کتاب می خوانم و می نویسم!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 15:46  توسط آرش بابائی  | 

ته سیگارم را با بی رحمی تمام،در زیر سیگار فسیل شده فشار می دهم.

ته سیگار بیچاره!همه نفرت،حرص و بدبختی ام را سر اون خالی می کنم.حتی مستی ام را.

کتاب های نخوانده و تمام نشده را مرور می کنم.وای خدای من...چقدر زیادند.گریه ام می گیرد.(با خنده)

فکر می کنم.به روز هایی که پای مارکس،انگلس،فویر باخ،نیچه و...تلف شده اند.روز هایی که امروز هیچ کمکی نمی توانند به من بکنند.

هنور برای آشنا ها سوژه خوبی برای نگاه کردنم،آشنا های چندش آور.

پیر مرد از پشت میز بلند می شود،شنیده ام که زمانی کشتی گیر بوده است.نشنیده بودم هم زیاد توفیری نداشت.هنوز از هیکل درشت و گوش های شکسته اش می توان به این نتیجه کثیف رسید:((او کشتی گیر بوده است.))

از قهوه خانه دار های مشهور و سنتی شهر است.

احساس می کنم دو نفر به سمت من می آیند.اشتباه می کنم!دو نفر که کا ملا شبیه پیر مرد هستند.چشمانم را ریز و درشت می کنم،شاید چیزی تشخیص دادم.

وای خدای من...همه به من نگاه می کنند.چشم باران شده ام.از هر گوشه قهوه خانه چشم به طرفم پرتاب می شود.من زیر این همه چشم له می شوم.

یهو دستی درشت به آرنجم می چسبد،عینهو بختک.پیر مرد کشتی گیر است.آرنجم را فشار می دهد و من را می کشد.با بی رحمی تمام از روی صندلی بلندم می کند.دسته چرمی کیفم را می گیرم.این تنها کاری است که می توانم در مقابل این زور فسیل شده انجام دهم.

بلایی که سر ته سیگارم آورده ام تلافی می شود.پیر مرد با قدرت تمام به بیرون هلم می دهد.چیز هایی را بلغور می کند:((گورتو گم کن اشغال عوضی))

مرد جوان که از مقابل قهوه خانه رد می شود،زنی که همراهش است را کنار می کشد.وبا احساسی که هیچ تشخیص نمی دهم چه حسی است،به زن می گوید:((مست است.))

قدرت بلند شدن ندارم.منتظر دست هایی می مانم که چند روز پیش از خیابان ردم کرده است،شاید این جا هم پیدا شود وبلندم کند.

وای خدای من...صاحب دست ها،آره خودشه.همون تصویر مبهم چند روز پیش.

آرام از کنارم رد می شود.بدون هیچ توجهی به من.

من هنوز جلوی قهوه خانه روی زمین پلاسم.

این بار دست ها هم کمکم نکرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 15:35  توسط آرش بابائی  | 

نفسم را حبس می کنم.

دنیا زشت که بود زشت تر می شود.این زندگی نکبتی عوضی.ودکا را تا ته در یک نفس سر می کشم.

گلویم می سوزد،وبیشتر معده ام وقتی که مجبور می شود در یک لحظه همه آن را تحمل کند.

سیگاری روشن می کنم.عجیب همه دنیا گرم می شود.عرق می ریزیم...مثل زمانی که زیر دوش می روم.

همه بودنم را تداعی می کنم.از روز اول تا الان که عجیب گرم است.

زیر دوش آب سرد هم هنوزگرمم است.می خواهم سردم شود،نمی شود.

بعد برنامه آغاز روز،از خانه خارج می شوم.جوب های خیابان عجیب کثیف هستند.نمی دانم چرا لرزان لرزان راه می روم.همه به من نگاه می کنند وسرشان را به نشانه...نمی دانم چه؟تکان می دهند.

همه انان که مرا به هم نشان می دهند را خوب می شناسم.از همه این ها متنفرم.از روی تنفرم همه این آشغال های عوضی را تشخیص می دهم.

از سرو صورتم آب می ریزد.زیز بغل هایم بوی این آشنا ها را می دهد.بوی گند.

دختری از آن سوی خیابان به کمکم می آید.دستم را آرام مثل پیرمردهای کور می گیرد و از خیابان ردم می کند.

  من از خیابان رد می شوم.

شب است.هر چه فکر می کنم،از روز سیاه چیزی به خاطر ندارم.جز یک تصویر مبهم که دستم را گرفته است و از خیابان ردم می کند.

از فردا مست می کنم،و در خیابان منتظر دستی می مانم تا ردم کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 15:48  توسط آرش بابائی  |