تبليغاتX
شاید بهتر است بمیریم!؟
اندر حمایت مرگ
روز است.تاریک تر از شب.نزدیک به یک سال شاید،از"ترسم از سیگار لیبرال"گذشته است.

من هنوز هم به خودم افسوس می خورم!

به جای نوشتن سیگار می کشم،همچنان به خودم افسوس می خورم.درمان باغچه که سهل است...درمان همه چیز را در انهدام می دانم.

و انبوه بی تحرک دوستانم را در کافه های شهر،انبوه بی تحرک روشنفکریشان را تحمل می کنم.

همه چیزساده به هم ریخته و یچیده است.حتی عشق!

بعضی وقت ها فکر می کنم :((شاملو درست می گفت...عشق سوتفاهمی است که با متاسفام گفتنی می تواند فراموش شود...یا...عشق رطوبت چندش آور پلشتی است و حتی پلشت تر..))

هنوز برای سیگار کشیدن می هراسم...هراس؟

شاید از ترس کاپیتالیست ها...مرکانتیلیسم.

وباز هم به خودم افسوس می خورم،نوعی افسوس به همراه امیدوار بودن.

امیدوار به اینکه درست حدس زده بودم.پلورالیسم جز پوپولیسم نیست...حداقل در کشور های جنوب!

باز هم وقتی به فروغ فکر می کنم،اوریانا فالاچی یادم می افتد.زندگی،جنگ و دیگر هیچ.

همه چیز بوی باروت می دهد،جنگ.

حتی عشق...

وحشی می شوم و به جانم می افتند.قرص ها هم جز لرزه به جانم انداختند کاری بلد نیستند.

هنری...نامی است که برای موشم انتخاب کرده اند.موشی که شاید بیشتر از هر چیز دیگری برایم سنگ صبور است.

اما...من خوشحالم!خوشحال؟

خوشحال، ... را کشتن برایم به سادگی آب خوردن است.و دوستانم دیگر دروغ نمی گویند.

همه راست گو شده ایم.

بوی باروت هم بعضی وقت ها بد نیست.بد هم باشد اصلا مهم نیست.باز بهتر است از بوی ادکلن هایی که هر روز باعث می شوند فراموش کنم...که چه بوی بدی داریم،

همه ما آدم های کثیف و بو گندو.دانیهل هم دیگر جواب نمی دهد...قرار است فراموشش کنم.شاید از نزدیکی های پاییز.نه..نرسیده به پاییز.

همه ما خوبیم...زشت و راست گو.با بوی آب هایی که تازه خروج کرده است از...!

بگذریم..مثل همیشه...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:6  توسط آرش بابائی  | 

فرخنده حاجی زاده،مدیر نشر ویستار و مدیر مسول مجله بایا را می شناسم.او نیز من را.

طبقه دوم فروشگاه کتاب فروشیش کافه کتاب جمع و جوری است.

بساط داستان خوانی و شعر خوانی در این کافه کتاب کوچک  اما پر صفا هر ماه به راه است.

من اوایل کار روزنامه نگاریم یکی از منبع های خبری ام این جلسات بود که با حضور شاعران و نویسنده های نامی برگزار می شد.حضور این آدم ها در این جلسه نه چندان رسمی و خودمانی خود مهر تاییدی است به جایگاه فرخنده  حاجی زاده در نزد ادبیاتی های اصل و نسب دار.

وقتی محود دولت آبادی یا منیرو روانی پور حاضر می شود در چنین جمع و فضای کوچک،اما بزرگ ،داستان بخواند،یامفتون امینی و ...در جلسات شعر خوانی شرکت کنند دیگر جای شکی به اینکه فرخنده  کیست نمی ماند.

پارسال همین موقع ها بود.تالار ناصری خانه هنرمندان.به میمنت هشت سالگی "بایا"ادبیاتی ها جمع شدند و این اتفاق بزرگ را جشن گرفتن.

همه بودند.دولت آبادی،جواد مجابی.مفتون امینی،بابا چاهی،شمس آقا جانی،رضا سیدحسینی،خدا بیامورز

عمران صلاحی ،سید علی صالحی و  رضا براهنی هم که از آن سوی دنیا پیغامی فرستاده بود به خاطر این اتفاق بزرگ،خود حکایت از عمق جایگاه این مجله پر بار ادبی است در میان ادبیاتی ها.

همه حرف  زدند و شعر خواندندو از "بایا"سخن ها گفتند.ومن...

روزنامه نگاری جوان که باید از حضور این بزرگان گزارشی تنظیم می کردم تا صفحه ادب و هنر روزنامه اعتماد ملی را به نام این بزرگان وزین می کردم.

همه قلم به دستان نامی، از جایگاه و منزلت این مجله بزرگ سخن ها گفتند.وبه قول رضا سید حسینی:((بایا این روزها حکم سخن را دارد در آن سال ها)).

خدا بیامورزد...عمران صلاحی را.وقتی با آن چهره محجوب و دوست داشتنی با ته تبسمی در لب پشت تریبون رفت و از خاطره سفر به ترکیه اش همراه فرخنده گفت و شعری طنز با عنوان سه نقطه را خواند...

شاید نمی دانست که چند وقت بعد از آن ما را داغدار خواهد کرد.و عکس این چهره دوست داشتنی تیتر اول روزنامه ای خواهد شد که چندی پیش خبر شعر خوانی طنزش را نوشته بودند در جشن تولد کودکی هشت ساله.

عمران رفت... از آن جمعی که آن روز وزن تالار ناصری را سنگین کرده بودند.شاید بد هم نشد...

تا امروز نبیند آن کودکی که این روزها نه سالگی اش نزدیک است، دیگر در کتابخانه ها نخواهد بود.

چرا که زهره چراغی مدیر انتخاب،تهیه و توزیع منابع نهاد کتابخانه های عمومی گفته است :((بایا به تشخیص شورا ها و کار گروه های تخصصی به دلیل سطح بالای علمی و کیفی و نداشتن مخاطب از جمع کتابخانه ها حذف شده است!))

حکایت عجیبی است!نباید خوب بود.به جای دغدغه ادبیات بهتر است به فکر تبلیغ ماتیک و مو بر باشیم در مجله هایمان تا شاید چیزی عایدمان شود برای ادامه دادن و بر پانگه داشتن ادبیات آرایشی.

واقعا متاسفم !!!

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:53  توسط آرش بابائی  | 

آسمان گرفته است...

                      به بچه ها بگویید:

                                                کوچه های باریک را خلوت نکنند

                             زیر باران...

                       

                            آغوش من، برای همه بچه ها

             

                                                                      جا هست...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 15:27  توسط آرش بابائی  | 

می خواهم بنویسم...به همین سادگی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:57  توسط آرش بابائی  | 

"شاید بهتر است بمیریم"من!

 از این که این چند وقت تحمل ام کردی ممنونم. می خواهم این بار من بروم.ببخش که ترکت می کنم.

 نه!من قصدم صنعت تشخیص و جان بخشی به تو نیست،که تو خود به اندازه کافی جان داشتی که تحملم کنی.

 این بار می خواهم خودم هم حبس کنم.قلمم را دیگران حبس کردن برای نه نوشتن. می خواهم انگشتانم را برای تایپ نکردن خودم محبوس کنم.می خواهم دیگر در این صفحه سیاه هم نه نویسم.

صفحه سیاه من! نمی دانم کی بود که سراغت آمدم.با فونت بالا "شاید بهتر است بمیریم"نامیدمت.

نمی دانم کجا بود که آمدم گوشه ای از تو نوشتم:((من آرش بابایی هستم.دانشجوی رشنه روزنامه نگاری.فیلم نامه می نویسم و گاهی اوقات...))

 نمی دانم کی بود که نام بهاره را نوشتم.هنوز تازه رفته بود.کسی هم نبود.

برای خداحافظی با تو که می آمدم...سیگارم را که خوب می شناسی از کیف دسته چرمی ام بیرون کشیدم.

 DANIHLE قرمز رنگ با قطران 10.اولین پکی را که زدم سرفه هایی که آنها را هم می شناسی شروع شدند.می دانی که این روزها آنها هم قرمزی هستند.خونی.

به دنبال سالبومتال کیف را زیر و رو کردم.ازبین روزنامه های مانده.کتاب ها و کاغذهای کاهی بیرونش کشیدم.به رسم عادت تکانی دادم.

وقتی وسط لب هایم گذاشتم. درست همان جایی که شاید 30ثانیه قبل سیگار را گذاشته بودم تازه فهمیدم که این اکسیژن کذایی هم کم آورده است در این زمان بی نفسی.تمام شده بود.

به جوی کثیفی که درآن سرش به میمنت رسیدن حاجی گوسفندی ذبح کرده بودند،به گندش کشیده بودند ،این کثیف را،پرت کردم.

نزدیکی ها داروخانه ای نبود.

باز هم باید بگذریم ببخش من را.

 دوست داری بدانی در نبودت چه خواهم کرد؟؟

نمی دانم.فقط امروز را می گویم.

از این جا که بلند شوم سر خیابان برای بیمارستان امیرالمومنین ماشینی می گیرم.به ملاقات بیماری که هیچ عضوم به دردش نخورد می روم.

از آنجا به قهوه خانه ای در گوشه شهر.

دست بچه ای که می خواهد امضا یاد بگیردرا آنجا می گیرم.

 به یکی زنگ می زنم.سر امام حسین قرارمی گذاریم تا برایم ویسکی تلخ و شاش رنگی را بیاورد.مثل همیشه یک ربع دیر می رسد.در تاریک روشن هوا می رسد.چراغ می دهد.

در صندلی جلو پراید سفید رنگش می نشینم.در کیفم را باز می کنم.قاب مشروب را در کیفم می گذارد.

من دستم را به جیب سمت راست شلوارم می کنم.دو اسکناس 2000تومانی به او می دهم.500تومان بر می گرداند.از ماشینش پیاده می شوم.

 سیگاری دیگر روشن می کنم.به کوچه خلوت می روم.به عقب بر می گردم ،نگاهی به پشت سر می اندازم. قاب الکلم را در می آورم.بازش می کنم.صدای تیکی می دهد.در یک نفس سر می کشمش. قاب را به گوشه ای از کوچه خلوت پرت می کنم. دفتر شعر منزوی را بیرون می کشم.

 در ملتقای الکل و دود

آنگونه مست بودم

که از تمام دنیا

         تنها

             دلم

             هوای ترا کرده بود.

 سه ساعت تمام با این شعر پیاده روی می کنم.

به خانه می روم.سلامی سرد می کنم.جوابی سردتر می شنوم. خواهرم دستش را دراز می کند.دستی محکم می دهد.متوجه بی حالیم می شود.

پیشانی ام را مثل بچه ای که هفت سال از خودش بزرگتر است می بوسد.

 به اتاقم می روم.لباس هایم را در می آورم.روزنامه های امروز را ورق می زنم.صفحه های ادب و هنرش را کامل می خوانم.

 کتاب "ملالت های تمدن"را بر می دارم.از وسط صفحه 74 به خواندنش ادامه می دهم.تا دوازده شب می خوانم.

کانکت می شوم.شاید ... بود و چت کردم.

تا چهار صبح بیدار می مانم بعد می خوابم.

راجع به فردا که از خواب بیدار شوم چیزی نمی دانم.

فقط یک چیز می دانم...

 از فردا دیگر به تو فکر نمی کنم.

 از ابوذر به خاطر این که گفت می توانی تحمل ام کنی ممنونم.از مانی که پیغام هایش شاد ام می کرد. از تو که اینجا من را یافتی.از سیما که من را لینک کرد.تا جاده من از لینک او هم بگذرد برای به تو رسیدن.

 و باز هم :شاید بهتر است بمیریم"من ...تو باش که من از این پس نیستم....!

 از همه کسانی  هم که در این مدت به من سر زدند و پیغام گذاشتندولینکم کردند ممنونم.

خداحافظ...!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:23  توسط آرش بابائی  |