|
اندر حمایت مرگ
|
بیرون می کشد خود را،شاید...
دیرآمدی...
بهار!
سردی زمستان،گیراست!
ضرافتت...
فدای سکوت من و...
آغوش سخت،گرم زمستان شد!
بیداری بهار؟!
با توام...
درختان من دیگر...
در تو می میرند...!!!
یک چهره جوان پیر
میان دود معلق
زهر چه بند رها.
شب،باران و پنجره
همان حکایت همیشگی.
طناب دار و حلقه اش
نگاه پیر یک جوان فسرده در دلش کنون.
بعد ساعتی،
میان حلقه دار،
جوان،پیرو پیرتر
-و امشب آخرین شب جوان پیر
که پیشتر زنده بود...!!!
همیشه در کلاس زبان فارسی برای بیان اهمیت (،)در جمله از عنوان این پست استفاده می کردند...
عفو،لازم نیست اعدامش کنید.
عفو لازم نیست،اعدامش کنید.
پریا...افسرده است...همه چیز راست بود...
هنوز از جگر خسته پرومته...سفره ای پهن است...
و سیزیف...خسته نیست...سنگ و کوه خسته اند از این خستگی نا پذیری...
وارطان...هنوز بعد آن غروب بر گشته است...
و هر روز در قفس های سبز با شیشیه های خاکستری در شهر می گردد...
((نازلی))ما همچنان از سر امید سکوت کرده است...
این بار دندان امید فروبسته است...
مایاکوفسکی هنوز ...؟!
دهانش را می بویند شاید...
کوچه ها همه بن بستند...که دیگر کسی از خود امیدی به خاک نمی نشاند...
آیدا...وجاده...
عریانیم عجیب...
و هنوز انسان ها در معبر زمان...برای دو قرص نان چه کارها که نمی کنیم..؟!
وای...سیاوش گناهکار بود..سودابه راست می گفت!!!