|
اندر حمایت مرگ
|
قیر تازه دم....
یکی برای من تلخ تلخ،یکی برای تو با کلی نبات...
من سر کشیده ام تلخی را...
اما فنجان تو هنوز
پر از شیرینی است...!!!
ساعت؟سه را نشان می دهد...!یک ساعت پیش جواب نمونه برداریت "کیست" توی گلویت را گرفتم.
شاید آسان ترین خبری باشد،که در عمرم به یکی مثل تو خواهم داد...
در این یک ساعت،۱۶نخ سیگار کشیده ام.این را ۴نخ باقی مانده در پاکت سیگارم فریاد می کنند.
خدای من...
کاش می دانستم دیشب"محمد"از کجا گفت:((آخرین خبر خوش که شنیدی یادت هست؟))
کاش کسی که آرزویش در شرف بر آورده شدن است...می بود،تا با او درد دل می کردم...
کاش یکی بود...که قبل از تو فقط به او می گفتم،پاسخ پاتولوژیت چیست؟
کاش مجبورنمی شدم...خون دهانم را اینجا،در این صفحه خالی، خالی کنم.
وای خدای من...
نادیا،دنیز اگر نمی بود...
هستند وتو...
خدا...خدا...خدا...دوست دارم فقط سیگار بکشم و مست در خیابان داد بکشم...
به قول دوستم:((تو آنقدر خوب هستی که ارزش بد دیدن را داری!))
تو..."کیست"توی گلویت سرطانی است،از نوع بد خیم!
الهامم!کاش من جای تو بودم وتو،من...!
از هم آغوشی کدامین خدای...
عیسی نصیبت شده است؟
دیری است...
مادران
به زایش کنعانیان خو کرده اند!
بگو...
تا مادرم،حرامم کند...
حرامزاده یک خدای...!!!
پی نوشت۱:تکفیر از کجا شروع شد؟
از مریم تا گالیله و حلاج و پیشتر از آنها، شاید...
پی نوشت۲:حتی اگرتک تک آرتمیا های دریاچه های شورهم، برایت آرزوی مرگ کنند...
"بیشتر برای بودنت به خدایان رو خواهم انداخت..."
رنج هایمان را سنگ های روز سنگسارمان حساب می کنیم!
بیا با سکوت،رزهای سرخ حلاج سر دار را ،تداعی کنیم...کردیم!
به شادی دنیز مان(دریا) پر کن پیاله هارا و روشن کن شاخه های نور...!!!
گوش کنید!
مرده ای به خرگوش های آبستن شلیک می کند!
هیس...
دخترکان مرده زا هله هله سر می دهند!
هیس...
کسی به عمق فاجعه سقوط می کند...
گوش کنید...
هیس...!!!
اسحاق!
آب؟
پاهای اسماعیل تاول می زند
هاجر با لات خوابیده است
بی ترس و لرزی...
هیچ ،معجزه ای است!
ابراهیم به قربانگاه می رود
تیز تر از این خنجری هم هست،آیا؟
خدای بی واهمه!
گوسفندت کو؟
هیچ،معجزه ای است!
و...اسماعیل!
سری بی تن!
انکار می کند خدا:
خلیل !گم شو...
تو دیگر پیامبرم نیستی!
شما می دانید آنها که برای خزعبلاتشان...
هم پول می گیرند...هم شهرت...هم مفت می خورند و اوس شعر تفت می دهند...
کی اند؟
جون سگ دارم...هنوز زنده ام...!وسط طالقانی،سر همان کوچه سوخته!
اما دیگر نه صدای سمفمونی های کهنه ارمنستان از آنجا بیرون می آید...نه آهنگ فیلم های "اعتراض"و"ازکرخه تا راین".نه بوی سیگار وینستونی ...نه قهوه هایی که پر شکر می کردی!
نه دیگر از آن آب جو های ۱۲٪ که می نوشیدیم!
۳ روز از رفتنت می گذشت...
وای دلم تنگ آن خانه زهوار در رفته ای است...که کنارت می نشستم و تو می گفتی انتخاب کنم...
چرا هیچ وقت پیش تو سیگار نکشیدم؟
من از مذهب رانده بودم و تو به آن پناهنده...یادت هست اولین بار من را با خود به کلیسا بردی؟
آدونتیست...یکی از حواریون که نامش هم نام کلیسایی بود که در آن دعا کردیم...
بیش از هر چیزی دلتنگ اینم...پاییز رسیده است...فردا هم زمستان...دیگر کسی نیست وقتی برف می بارد همه پنجره های خانه را باز کند!
یادت هست؟
آندرانیک ام...دیگری کسی برایم زنده آهنگ "اعتراض"را اجرا نمی کند...دیگر کسی "باران"آن مرد کر را برایم با اشک...فقط برای من اجرا نمی کند...
چرا تنهایم گذاشتی؟
تو که به تنهایی بیست سالی بود عادت داشتی!
این روزها هنوز هم هر روز از دم در خانه ات رد می شوم...این بار بی هیچ آهنگی ... با گریه!