|
اندر حمایت مرگ
|
پدر به خانه بر می گشت.می خواست اسطوره باشد.
بیچاره پدر!
نمی دانست در زمان جنگ زنده ماندن اسطوره نصیب آدم نمی کند.
او حتی زحمت گم شدن را هم به خود نداد.فکر می کرد وقتی زیر خمپاره،
دورکیم و توکویل بخواند،وافتخار کند که از دانشگاه به خاطر جنگ نرفتن
انصراف داده است،چیزی بیشتر از من نصیب اش خواهد شد...
بیچاره پدر!
مادر می دانست او اسطوره نخواهد ماند.مادر عاشق جهان گشایی های
نادر بود.عاشق الماس هایی که از هند غارت می کرد.
مادر در غار تنهاییش سکوت می کرد و به خزیدن کرمی که در غار او لانه
کرده بود،آرام آرام می نگریست.
آتش می گشودن بر سر مادر.مادر تنها دلش به جامعه ای خوش بود که
پدر هیچ وقت ادعای شناختش را نکرد...
بیچاره پدر!
دو سال اول فقط کثافت بالا می آورد یا نه؟نمی دانم.
سال سوم بود.۲۱اسفند.۹شب.خمپاره بارانی بود.کلاغ هایی که می
پریدن از سر ما،به آسانی،نه آسانتر حتی از آب خوردن، می مردند!!!
بیچاره پدر!
ندانست بیهوده در غار تنهایی مادر بالا می آورد.مادر عقش می گرفت از
این بیهودگی.
همان سال.در غار های تنهایی،بیهودگی به دنیا آمد...
بیهودگی را می شود امروز در نقش پرومته روی صحنه تئاتر،در اتاقی
به هم ریخته در حال کتاب خواندن یا نوشتن داستان و شعر و مقاله فیلمنامه،در
سازمان میراث فرهنگی و گردشگری،لای صفحات روزنامه و کاغذ های
کاهی،سلول و دادگاه انقلاب، وقتی دیگر کسی برایش نمانده است،دید.
بیهودگی شاد است که سیگار می کشد و مست می کند.بیهوگی قرار
است ترک کند....
بیچاره پدر!!!
بیهودگی "رب گری یه" را دوست دارد.
پی نوشت:۲۱اسفند...تولد...