تبليغاتX
شاید بهتر است بمیریم!؟
اندر حمایت مرگ
 

حالا آمده ام.دوماه،سه ماهی بود که مثل تمام این ۲۳ سال نبودم و

بودنم هم به نبودن ها گذشت.

سه ماه مثل تمام روزهای این ۲۳سال بود-سیاه نامه ای که برایم

تازگی نداشت.

سه ماهی به علیلی گذشت. جنگ و از دست دادن ها!

جمال،رفت.مثل مائده و مهدیه که دریا سه روز تمام ربودشان بعد

جنازه شان را تحویلمان داد.

مرگشان برایم عظیم و دست نیافتنی بود.همانقدر که تصور از دست

دادن جمال.

دایی مهربانی بود.شاید سه هفته از رفتنش نمی گذرد.من تمام این

روزها را به مرور خاطراتم با او گذرانده ام.به جوک های بی شرمانه مان.

به لیچاردهایی که بار پدرم و ایل و تبارش می کرد.

بیچاره عمه هایم که چه کشیدن از ویبره هایش.

دوستم داشت.هرچند می دانستم گاهی با سفرها و زیاده روی های

بیخودم آنقدر رنجش می دهم که پیش همه جار زند از تخم و ترکه

اعرابم و آدم نمی شوم.رفت.ومن این روزها بی او واقعا می سوزم.

اما رفتن مائده و مهدیه واقعا ضایعه بود...آنقدر که مجبورم کرد تفالی به

قران بزنم.آیه ۶۷ سوره کهف آمد.جایی که موسی با خضر همراه می شود.

یک لحظه واقعا حضور خدا برایم غیر قابل انکار شد.

اما من...

تمام این مدت به سفر گذشت.سفر...سفر...سفر...آنقدر که پختن که

سهل ام است...جزغاله ام هم هنوز می سوزد.

تو عجیب بزرگی رفیق...وقتی در غربت صبحانه ام می دهی...پسته و

شکلات.تو واقعا بزرگی عزیز!

حالا از صبح آفتاب نزده می زنم بیرون و تا شب عملگی می کنم.

شب تا صبح هم -اتنوموزیکولوژی می خوانم...موسیقی هند و

سرخپوست ها...

هوسرل و آدرنو هم شده خوره شب های کوتاه ام...

کیفور داستان (زنده پشت)داستانی برای کودکان بودم که خبر غرق دو

بچه واقعا خفم کرد...

روزی چند بار می خواندم و هربار بازنویسی اش می کردم.کلی حال

می کردم از اینکه خودم نبودم.

مدیون تو بودم عزیز...

یک نمایشنامه هم نوشتم که مثل همیشه داد می زد:((کی هستم))!

حالا پدر هم قصد رفتن دارد.مسیر سفارت کانادا تا خانه را چشم بسته

حفظ کرده است.

مادرم هم زندگیش خلاصه شده است در اتاق در بسته اش سیگار دود

کردن.

راستش رفتنشان آرزویم شده است...هر چه تلاش می کنم خوب

باشم تصور خانه و ماشین بی مزاحم...واقعا دست من نیست.

حالا جنگ با ایده آلیسم شده است تمام زندگی ام...

من هنوز دریا زده ام ز...م!

دعا می کنم!

 مرداد  ۸۷

سنندج

پی نوشت۱: (زنده پشت) داستانی است که برای کودکان

مرتکب شده ام.حکایت بچه لاک پشتی است که تازه از تخم در

آمده و مسیر ساحل تا دریا قرار است بی حضور مادر 

طی کند.من بچه ام؟!

خیلی از خودم دورم.همین است که دوستش دارم.

پی نوشت ۲:راجع به ترجمه هم مدتی است که کار می

کنم.واقعا زمان بر است.یک چیز را خوب فهمیدم.

 

پی نوشت۳:آثار کن لوچ را مرور می کنیم،شعر های آلن

گینزبرگ را برایش می خوانم.

آه...خیلی درد دارد که من زندگی دیگری باشم.

دردی شبیه سفت کردن کش دور بازو و تزریق ماده سفید رنگ

لزج در رگ...

خداااا...!!!تمام تنم تیر می کشد.

پی نوشت۴:گست مشهود در شعر پارمنیدس از قبل نشانه ای

است دال بر ناسازگاری موجود میان روش و ماده یا موضوع

تفکر،هرچند که این شعر هنوز فاقد مفهومی از روش است...

آه خدای من!اگر از شر کلمات رها بشم دوست دارم تا ابد درون

بقیه وول بخورم...

واقعا می میرم تا پایان برسد این خزغبل ام!

 

پی نوشت ۵:این روزها حتی اگر جایی چاپ نشوم فقط می

نویسم.آنقدر می نویسم تا به یاس ام غلیه کنم.باید بنویسم.

نوشتن تنها کاری است که ادعایش را دارم.می نویسم.از همه

لحظه هایی که درگیرم می کند.

نوشتن از وقتی که کسی کنارم خوابیده است.از وقتی که

دلتنگ جمال و خانواده ام می شوم.ولی وسوسه تنها بودن و

کتری روی اجاق...سیگار و آبسولت.

خواهرم...آدم نیستم.

همه چیز برایم طراوت دارد...!

چاپم می کنند ولی.زهرگویه های شرمنده ام را!

کاش شکسپیر در صحنه دوم پرده اول نمایش"طوفان" می

دانست که روزی دوست خواهم داشت،مادرم بماند.

 باید مقاله "صداقت معنا"را تا آخر هفته تمام کنم.

دیوید سن بیچاره!                                                                   

اگر می دانست روزی من نظریه معنایش را رد می کنم!آنهم با یک اتفاق

کاملا پیش پا افتاده ایرانی!

دلم به حال نیوتن می سوزد.آکروجت نظریه اش را ابطال کرد!

صندلی پرنده!

 

پی نوشت۶:این شب ها  جوجه فرشته کوچکم می

خواند...

یکی از همین شب ها که گذشت،لرزیدم.

گفت:((فرشته!!!

آن قدر جوانی که شور زیستنم می دهی!

چرا ساکتی؟))

من؟تا ته رفتم و فکر کردم: ((. . .)) !!!

یک شب گذشت.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:33  توسط آرش بابائی  |