|
اندر حمایت مرگ
|
امروز،فنیقیه بود
باشراع هایِ بر کشیده از باد و هوا،در ما
و ما به صید خواب هایی تُرد
بر سر انگشتان لحظه ها رفتیم
در گلوگاه کوچه های مست
تا گریبانٍ عرق کرده ی ساحل سپید وزدیم
بارانی آبی بود
بر صداهای رنگی بازار،زیتون زاران و تاکستان
همیشه اما گشایش بادها و هوا نیست
شهرستانی پیر و عصری خمیده است
و هوایی که تنگ می آید
درشکه ای ابری از خیابان سربی رنگ می گذرد
کودکی که پلک می گشاید رو به سودای دای
که مثل فرفره ای قرمز می چرخد
تا پایان این زمستان به بندری قدیمی بپیوندد
تا باز شراع بر کشد
زورقی رو به سرزمینی
که در انتهای نامرئی زمان
برق می زند
و بر سر انگشت مه آلود روزها
یک لحظه،ناگهان،فنیقیه باشد...*
سه شنبه؛همان روزها بر سه شنبه برف بارید. بعد توباز هم سه شنبه قربانی گرفت نازنین...
تو خیلی زود رفتی.حداقل می ماندی تا اول اسفند. پنجاه را تمام می کردی بعد.یادت
هست؟چقدر پر از شوق بودی؟
بعد تو خیلی ها برایت سوگنامه نوشتند.من گم شدم.به قول خودت جوان بودم و تا می گفتن
بالای چشت...ابرو نگفته حالم از همه بهم می خورد.
آتشی هم بود؛ رفت.عمران صلاحی..هم یک جورهایی مثل تو شد.سر شعر سه نقطه؛ آخرین
بار خانه هنرمندان بود که کلی خندیدم.بایا هشت ساله می شد.بعد او هم رفت؛نازنین.
راستی تو نبودی کارنامه را هم دست چپ دادند.هیچ جایزه ای هم برای شاعر شدن نیست
دیگر.
نازنین!همیشه دوست داشتم پیشت به همین گستاخی باشم.اما تو هم استادم بودی هم
نزدیک سی ویک سال بزرگتر .حرمتت آنقدر واجب بود و ادب آنقدر انکار ناپذیر که چاره ای
جز بسنده کردن به "خانم نظام شهیدی"نبود!
چقدر سر جریان استادم غر می زدی به من.یادت هست؟ولی او که به اندازه تو بزرگ
نبود. دوست نداشتی با او بودنم را...
او هم بعد تو رفت.ولی فقط از کنار من.کاش می ماندی و به خاستگاه زبان دری بر می
گشتی؛ حتی اگر اصرار های من نتیجه نمی داد برای نرفتن!سالی یک بار هم
نمی دیدمت،نمی دیدم!مثل حالا که رفته ای و خاک خراسان را سخت در آغوش گرفته ای.
هنوز دلم تنگ است.تنگِ...وخیلی قدم زدن های دیگر. خسته ام!
دلم از سنگ شده است.بود و نبود هیچ کس برایم مهم نیست.واقعا مهم نیست.نه آن که
سعی کنم مهم نباشد.نه...مهم نیست.
هنوز پر از ایده ام.گفته بودی((با ایده نمی توان شاعر شد)).اما انقدر کلمات در هم پیچ خوردن
که ایده ها را هم از من گرفتند...مثل تو!
هنوز یادم هست.آن سال ها زیاد زور می زدم نوزده سالم بود؛آن روزها که تو قرار بود پنجاه
ساله شوی!نازنین.
دیشب سفر بودم.دو شب بود که خانه رسیدم.تمام نوشته هایم را که خوانده بودی و بعد از
تو فقط نم برداشته بودند بیرون کشیدم.
خاطرات نا خواسته از سر دلتنگی مرور شدند.وقتی که شب به خانه برگشتم زنگ زدی،تا می
توانستی سر جریان استادم سرزنش ام کردی.اما من می دانستم عزیزی.
چه خوب شد که من پایم به هیچ مهمانی باز نشد...نازنین.
حالا تو نیستی و قرار است :اسفند امسال برای تو با اسفندی دیگری باهم جشن بگیرم.برای
همه اسفندی ها.راستی داوزده مهر هم روز عجیبی است.
بعد تو عجیب عزیز شد.حالا هست.
و من راه می روم و فراموش کرده ام روزی کنار تو راه می رفتم و توسر زود سیگار را شروع
کردنم غر می زدی.
امشب سر بالینت خواهم امد.و سنگ را به سنگ قبر ت خواهم زد.مبادا بیدار نشده گوشم
کنی.
حالا چه می شود اگر مانده است تا تاریخ آن سه شنبه منحوس.دی که خواهد رسید.راستی
چه شد که تو عرب خواندی؟خانم زبان دری؟
هنوز دارمش نزار قبانی را که داده بودی.
متولد ۱۳۳۳ارومیه؛صادره از تهران.
بزرگ شده مشهد،اصفهان.فوق لیسانس ادبیات عرب.
بهترین مخ های نسل ا م را دیدم که ویران از جنون،گشنه
و لخت و عصبی
خیابان های کاکاه سیاها را خروس خوان صبح دنبال
تزریقی سوزناک گز می کردند.
همان ها که نشئه با چشم هایی گود رفته در ظلمات
مقدس آپارتمان های فکسنی سیگار کشان
بیدار در حال و هوای جاز بر فراز شهر ها شناور بودند؛
همان ها که از آکادمی ها اخراج شدند به خاطر دیوانگی و
انتشار قصیده های مستهجن بر پنجره جمجمه ها...
همان ها که با زیر پیراهنی کز کردند در اتاق های کثیف،واز
دیوار ها با چشمانی گود رفته در میان جنگ و خون
در خیالِ آرکانزاس و تراژدی سخیفِ بلیک گون
به صدای هراس گوش می دهند...
پنجره را باز می کنم.قیژ پنجره،در این هوای نمور،کیفوری
نگاههای تو را،تداعی می کند.
شهر غریبی است.سردم است.سرم را به میز مقابل کتاب ها بر
می گردانم.
پرتره تو!گوشه قاب عکست؛سرما تا عمق نگاه ام نفوذ می
کند.سلول هایم می لرزد.
قاب عکست را از وسط دو کتاب دلقک دار بیرون می کشم.
هانریش بل آلمانی و فردینان سلین فرانسوی.من پیامبرت
بودم.یک پیامبر عاصی.
یادت هست ترس و لرز؟سورن کیرکگارد...
یکی از سمفونی های چایکوفسکی را باز می کنم.نا خودآگاه
شعر های مایکوفسکی میان لب و دندان ها و زبانم
می چرخند.شعر هایی که شاید شب قبل طناب حیف کردنش،
گفته بود. فکر می کنم:این دو هیچ ربطی هم که به هم نداشته
باشند،جفتشان آخر نعش هایشان به کوفسکی ختم می
شود. چه می شود یک روز تمام گرد ها گردو باشند؟
یادت هست آن شب که شاعر برای دل خوشی ما مرد؟ قهوه
های تلخ را سر کشیدیم.شاعر آن شب برای ما تب کرد و زیر
چکمه های معشوقش مرد.
تو چشمانت را بستی،بغض کردی.رفتی و برگشتی.زل ردی به
چشم های من و فکر ت را به زبان آوردی:
(( پسر ها نگه داشتنشان سخت است))هست؟
من که با تو قد کشیدم.برای تو آلن خواندم.گفتی:((تلخی!))
می دانم که می خوانی.جار می زنن همه جا دستت...بود!
پنجره را می بندم.شاعر آن شب مرد؛قهوه لزج گند زد به تمام
تنم.قهوه شیر بود!؟
خیلی سفید بود.
آرزو های من نزدیکن.خیلی نزدیک. آرزوِ،آرزو،آرزو...!
تمام کاغذ دیواری های این خانه هم که پر از دسته های 1111
شوند؛دسته های روزهایی که قرار شد؛قرار شد؛قرار شد...
نبودن تو.تازه می شوم...؟!
اساسم را جمع می کنم و به خانه دیگر ی می روم.
سیگارم را روشن می کنم؛باید ثابت کنم که در معنا
((تتئوس پرواز می کند))ارجاع کذب است.
باید بی تو...ثابت کنم برای تو،پرواز تجریدی نیست!!!
پی نوشت:سفر حال غریبی است...
پی نوشت۲:تو هم غریبه...؟!!!
گفته بودمت که توان تو یکی را ندارم...نگفته بودم؟حالا توام؟!
لحظه ها حالا چنگم می زنند...اگر صبح ۱۵ آبان از راه برسد...
از تو می پرسم:((می رسد؟))