تبليغاتX
شاید بهتر است بمیریم!؟
اندر حمایت مرگ
                                             

معجزه یعنی همین! 

دیشب صبح شد.درست وقتی که دیگر شاخه های از تن دریده ام مثل حلزونی خمیده داشت

بیرون می زد.

همه چیز از ساعت دو به بعد شروع شد.دو نصف شب.

برگ های کاهی را ریختم روی میز.باید کاری می کردم.یا  سرم را می گذاشتم می مردم.

 این سرنوشت هول انگیز راهی جز  ادامه نداشت.

باید زجر کُش می شدم.

گفته بودی:((تو باید زجر بکشی،مردن راحتت می کند))حالا برگشته ای که تحقق ارزوهایت

ببینی؟؟؟

برگه های کاهی پیشتر باطل شده را ورق می زنم.

بالای آخرین صفحه قلم خورد شده نوشته ام:((38))

متن صفحه 38ترجمه، تالیفی است درباره هاکسلی.اندیشه اش.جایی که به طرزی

طنز آمیزعصاره یا جوهره خود را از میان متفکران بیرون می کشد،و به این نتیجه می رسد که

نتیجه بدست آمده چیزی است که از قبل به طور ضمنی مد نظر داشته است.

باید برگه دیگری را شماره می زدم:((39))  ادامه می دادم.این صفحه از هگل شروع

می شد.اینکه فلسفه سنتی را به کمک مضامین پوچی امر منفرد  پس می زند.تمام خزعبلات

این صفحه همین است که باید در چند ده صفحه کش داده شود.

پوچی ازچشم های خسته ام به صفحه کاغذ می ریزد.آویزان می شود از چشمانم.

چیزی به اندازه جنگیدن بیهوده، رنج آور نیست.نیست.نیست...ومن دارم تمام این زجر را تحمل

می کنم.له می شوم.اما باید ادامه داد.

باید آرزوی تو را محقق کرد.

برای تحقق آرزوی تو راهی جز فلسفیدن نیست.فکری به ذهنم خطور می کند.

باید هرچه زودتر داستانش کنم. گندهای قبلی ام را روی کاغذ خط می زنم تا داستان را

پرورش بدم.فقط نقطه اوج ندارد.

تا شروع می کنم؛خودم تبدیل می شوم به سوم شخص.من باید کاراکتر اصلی این داستان

باشم.نه ((او))!نمی شود...!

دارم فلج می شوم.ساعت از سه ونیم هم گذشته است. من یک سطر هم ننوشته ام.

وای خدای من...

خودکارم را گوشه کاغذ،روی شماره صفحه می گذارم.جوری که عدد بالای صفحه دیده

نشود.آزارم می دهد اعداد.

فکر می کنم چه لزومی به ریاضیاتی کردن این توهمات بی کاریم، هست؟

حالا سنت های الئایی و هراکلیتی با سنت فیثاغورثیان به دست افلاطون بی پدر و مادر مانده

است، که گه خورده است!

من باید اول شخص این داستان شوم.فکر می کنم. حتما راهی هست  من را وسط این کاغذ

فسخ شده مهمم کند.

وای نه...نه.نه.نه...

در سوژه گزاره نمی توان با فاعل ارتباط برقرار کرد ،برای سوژه بودن فقط باید در مقام

سوبژکتویته قرار گرفت.

دست هایم یخ می زند.داستان هم نمی شود نوشت.

این صفحه نحس است.بر عکس تمامی اعداد منحوس.فکر می کنم بهتر است اصلا از خیر این

شب 13و صفحه 39 بگذرم.

نمی شود.من باید بجنگم.باید زجر بکشم تا از تحقق آرزوی تو لذت ببرم.

من می جنگم نه برای پوچ.برای آرزوی تو.همین...


 پی نوشت:مسقطی های لاری را در کمد غریبانه می گذارم.هر از گاهی طعم شیرین تو را

می چشم.

...و فکر می کنم روز جاودانه برای باهم بودنمان همین حوالی...خوب است نه؟

پی نوشت۲:زمستان سرد و وحشی از راه می رسد.من متنفرم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:8  توسط آرش بابائی  |