تبليغاتX
شاید بهتر است بمیریم!؟
اندر حمایت مرگ

 

نمی توانستم حرفی بزنم

هر آلمانی را که می دیدم خیال می کردم تو هستی

وآن زبان وقیح

ماشین،ماشینی بود که

مرا مثل یک یهودی به بیرون تف کرد

به داخائو؛به آشویتس،به بلسن

کم کم مثل یهودی ها حرف می زدم

فکر می کردم چه بسا یهودی هم باشم.

   

              سیلویا پلات

اردبیهشت بود.بله.دقیقا اردیبهشت.بعد از آن دیگر هیچ شعری نداشته ام.بارها غزل های سال های جوانی را مرور کردم.شعر های روزهایی که عروض را خوب می دانسته ام.و خوب تر هم اجرا می کردم.بعد ها همین "نازنین "بود که انقدر غر زد تا رها شدم.

از اردیبهشت بود؛بله.دقیقا اردیبهشت.دیگر هیچ شعری را بلند نخواندم.یعنی هیچ شعری را حتی برای بلند خواندن ننوشتم.همه شعر ها در باطن کسلم می کنند.

کز می کنم کنج اتاق.زل می زنم به کارتن کتاب ها که بسته بندی شده روبه روی من؛مثل من زانوهایش را بغل کرده است.ازوقتی عمرم را مثل تمام سال های پیش از این بیهوده تلف می کنم، فرصتی برای واکاوی لیچارد های پیشتر خوانده ام نیست.

تو مارسل پروست را یادم انداختی؛به دنبال آن، کارتون رو سر و ته می کنم و از پشت بازش می کنم.

سه جلد "جان شیفته "رومان رولان که خیلی هم دوستشان دارم،قبل از باز شدن کارتن ته کتاب ها بود.اما الان روی کتاب هاست.اولین کتاب ها.بی هدف ورق می زنم.

گوشه ای پرت می کنم و به دنبال پروست زیرو روکردن ام را ادامه می دهم.تمام جلدهای "در جستجوی زمان از دست رفته "هست.جز در سایه دوشیزگان  شکوفا و گریخته .نشر مرکز، ترجمه مهدی سحابی.گمانم باید جلد دوم و شیشم این بی کاری عظیم باشد،که نیست.

جنگ و صلح تولوستوی هم هست.از فاکنر گرفته تا جویس از امبرتو هم می توان اینجا کتابی گیر آورد.ژیزاک.فردینان سلین هم باقی مانده ای است از زمان شیفتگی ام به فرانسه.که هنوز هم جاری است این شیفتگی.هرچند خاموش.

فکر می کنم چه بیهوده متعاد شدم...و چه بیهوده تر نوجوانی و جوانی ام را با هدفی نامعلوم پای یک مشت بیهوده تر و بی کارتر از خودم تلف کردم.

هرچه فکر می کنم:تاریخ برای من تکرار پذیر است.اگر باز هم به عقب برگردم اگر بدتر از اینی که الانم،یقین گه بهتری نخواهم شد.

هیچ وقت نفهمیدم در تمام این 23سال دنبال چه بوده ام؟

افسرده تر از چند ساعت قبل سراغ دست نوشته های این روزهایم می روم.حس چیزی نیست.جز یک لیوان آیسولوت یخ دار.کاش می دانستم به دنبال فتح... حتی نمی دانم قله است قلعه یا حتی جهان؟؟؟

کاش تو هیچ وقت نبودی.

واقعا نمی دانم...اه ه ه ه


پی نوشت:چسباندیم به سینه دیوار و از شاد کردن او برایم گفتی.

به جان تو که می خواهم دنیا نباشد،چیزی به اندازه شاد کردن بیچاره ای بدتر از من شادی آور نیست.

ممنونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 13:33  توسط آرش بابائی  |