تبليغاتX
شاید بهتر است بمیریم!؟
اندر حمایت مرگ
 

 

غریبه! اشتباه بود.باور از من، ایمان از تو.

راستی...کلاغ های منفرد انزوا لانه کرده اند پشت آن خانه ای که تو حکمتکده  

نامشان گذاشتی.

بلی...فقط کلاغ های منفرد انزوا.

غریبه اشتباه کردی.هم از آن روز که رسوای تو شدم؛بعد نه تو ماندی،نه من.یادت که

هست؟

حالا آمده ای که قدیسم کنی؟نه...نه...نه...من برعکس همیشه که فکر می کردم،به

هیچ عنوان طاقت تاول این زخم های داغ سخت سرد قدیسانه تو را ندارم.

پیامبرم....تو هم این صلیب و سنگ ها زمین بگذار،که مصلوب شدن هم کار تو

نیست،چنان که تاول کار من قدیس.

راستی؟؟؟

کی گفت تو پیامبری؟ هم از آن روز که مسیح مصلوب شد؛کلاغ های این مزرعه

بیشتر از تو از مترسک های این محصول ترسیدند.

نه !!!آن سیاه های بالدار کمتر از من و تو،رسولان نا امیدو عاشق،به دریوزگی

افتادند.نه.نه.نه...کار ما نیست.دست بردار.دست بردار و به تخمه های کنعانی ات

برس،که  حال ما نیست یوحنای تو شدن.

حتی اگرمن قمر را شق کنم،تازه میشوم آن حرامی که رفت بالای کوه تا توبه

کند.همین.همین.همین.دست بردار پیامبر برگزیده خدا...تو را به همان خدا دست

بردار.

تو در هدایت این عاشق سینه چاک مانده ای...عمر نوح می خواهی تا ز مان را پاک

کنی؟

چه کسی اسم تو را گذاشت مبعوثی؟

دشنه را داغ کن؛داغ کن عجوزه...داغ کن که حلاوت داغ هایت هنوز از آن رسوایی که

بار آوردی،سخت شیرین می زند.

بیا ما به معاشقه خود بپردازیم.کار خدا و خدایان را بسپار به خودشان.آخر به ما چه

استاد؟آخر به ما چه؟

مگر خیلی سخت بود این دست های خمیری و شکم های توبره ای؟که شوند

منادیان سراپا برحق؟سخت بود؟تو که بودی و دیدی،دیگر این همه هراس از چه؟

تو این تن- های سیمانیمان را بیا برداریم و به دل جنگل های پر از برگ سرخ

زنیم؛مارا به قار قار منحنی های زیسته ...؟

رنجم می دهی غریبه....رنجم.

آه... ای رسول آواره من!!!؟؟؟


پی نوشت:من الهه خود را یافته ام.حتی اگر باورم شود هزار و یک نام جوشن کبیر

هیچکدام به او نمی چسبد...تو پیامبری؟نه...!!!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 16:3  توسط آرش بابائی  |