|
اندر حمایت مرگ
|
روز مرگی ۲۴ سالگیم...باز بودن بود.
سفر؛24سال قبل آغاز گشته است.حالا چهار سال گذشته که من در سومین دهه زندگی هستم.یعنی
24 سالگی.
پای چپم را دراز کش روی پای راستم می اندازم،پک می زنم به عمق آنچه گذشته است به سیگارم.
زل می زنم به شعله قرمزی که سر سیگار را به تنش عمق می دهد.
_ومن...من...شاملو را روی پاهای گره خورده ام می گذارم و مرور می کنم بن بست را؛آیداهایی که اینک
جز تنی فرسوده از آن در اینه نیست، و حالا با دشنه ای که پیشتر ابراهیم در دست داشت به بن بست
رسیده است.
فکر می کنم...در چه زمان اندکی همه لذت های دهشتناک سینه ام را الوده است...کاش زمان اندکی از
این الودگی باقی یماند...
حالا...همین!!!
خسته نشدی از چشمان خسته زل زده ام به تو؟